اکنون می دانید که اندوه و حرمان٬دل آدمی را تزکیه می کنند٬گرچه اذهان خموده ما ٬جز آسایش و تنعم٬چیزی را در جهان دارای ارزش نمی داند.
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
ما با تو ایم و با تو نه ایم اینت بلعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
همیشه به یاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری
آنچه را که اندوهگینت می سازد.
اما...
هرگز فراموش مکن
به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد.
"بزرگی و شاْن حقیقی"
بزرگی و شاْن انسان:
در بزرگی و شاْن رویاهایش٬
در عظمت عشقش٬
در والایی ارزشهایش٬
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است.
بزرگی و شاْن انسان:
در بزرگی و شاْن افکارش٬
در ارزش تجسم یافته اش٬
در چشمه هایی که روحش از آنها سیراب می گردد٬
و در بینشی که بدان دست یافته٬نهفته است.
بزرگی و شاْن انسان:
در بزرگی و شاْن حقیقی که بر لبان جاری می سازد٬
در یاری و مساعدتی که بذل می کند٬
در مقصدی که می جوید٬
و در چگونه زیستن او نهفته است.
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت چشیده ام بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی یارا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
خلقی به تیر غمزه خون خوار و لعل لب
مجروح می کنی و نمک می پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای که خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک
عهد وفای یار نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
متبرکم کن
تا یگانه درسی را که نیازمندش هستم بیاموزم:
اتکای کامل به تو.
خدایم!
دیری ست از تو جدا مانده ام٬
مرا به خانه بازگردان!
بی درنگ می آیم
نزد کسانی که تقدیم من کنند
همه ی اعمالشان را
فقط من را بپرستند
کسانی که والاترین شادی آنها
در نیایش است
چون به من عشق می ورزند
اینان بندگان منند
و من آنها را نجات خواهم داد
از غم این جهانی
و همه ی امواج اقیانوس مرگبار زندگی
غرقه شو در من
ذهنت را به من بسپار
چنین است که با من خواهی زیست
در این دنیا و آن دنیا
شک نکن!
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست بر آید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهوئی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم بخود که نیمشبی
بجای اشک روان در کنار من باشی
دوچرخه سواری
"زندگی مثل دوچرخه سواری است.ازدوچرخه نمی افتی مگر اینکه پا زدن را متوقف کنی."
من در ابتدا خداوند را یک ناظر مانند یک قاضی می دانستم که به دنبال شناسایی
خطاهایی است که من انجام داده ام.بدین طریق خداوند می داند که وقتی من مردم
شایسته ی بهشت هستم یا مستحق جهنم.من همیشه او را حاضر می دیدم
تقریبا"مانند یک رئیس.من وقتی نگاه می کردم چهره ی او را تشخیص می دادم اما
هیچ وقت او را واقعا"نشناختم.اما بعدها وقتی قدرت فهم من بیشتر شد به نظرم
رسید که گویا زندگی تقریبا"مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه ی دو نفره است و
من دریافتم که خداوند در صندلی عقب در پا زدن به من کمک می کند.من نمی دانم
چه زمانی بود که او پیشنهاد کرد جایمان را عوض کنیم اما از آن موقع زندگی من فرق
کرده است...
زندگی با نیروی افزوده شده ی او یعنی یک زندگی خیلی بهتر.وقتی کنترل زندگی در
دست من بود راه را می دانستم.تقریبا"خسته کننده بود اما قابل پیش بینی
بود.معمولا"فاصله ها را از کوتاه ترین مسیرها می رفتم.اما وقتی او هدایت زندگی را
به عهده گرفت او میانبرهای هیجان انگیز را به بالای کوهها و از میان صخره ها و با
سرعت بسیاروحشتناک بلد بود این تنها کاری بود که من برای ادامه دادن می
توانستم انجام دهم!اگر چه به نظر می رسید دیوانگی باشد اما او پیوسته می
گفت:"پابزن پابزن".
من نگران و مضطرب پرسیدم:"من را به کجا می بری؟"او فقط خندید و جواب نداد و من
کم کم به او اطمینان کردم.خیلی زود زندگی خسته کننده ام را فراموش کردم و وارد
ماجراجویی شدم و وقتی می گفتم:"می ترسم"او به عقب تکیه می زد و دستم را
می گرفت.او من را نزد مردم می برد با هدایایی که نیاز داشتم هدیه ی شفا پذیرفته
شدن و لذت بردن.آنها هدایای خودشان را در سفرمان به من دادند.سفر ما یعنی سفر
من و خدا.و ما دوباره از مردم دور شدیم.او گفت:"هدیه ها را دور بیانداز آنها بار اضافی
هستند وزنشان خیلی زیاد است"بنابراین من هدیه ها را به مردمی دادم که ملاقات
کردیم و دریافتم که با بخشیدن آنچه هدیه گرفته بودم هدیه هایی دریافت کرده ام و با
این وجود بار ما سبک است.من در ابتدا در کنترل زندگی ام به او اعتماد نکردم.فکر
می کردم زندگی ام را متلاشی می کند اما او اسرار دوچرخه سواری(زندگی)را می
دانست می دانست چگونه آن را کج کند تا از راه های باریک بگذرد از جاهای
پرسنگلاخ بپرد به جاهای تمیز و برای کوتاه کردن معبرهای ترسناک پرواز کند.و من
دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها پا بزنم و من کم کم دارم از
دیدن مناظر و برخورد نسیم به صورتم در کنار همراه دائمی و شادابم یعنی قدرت برتر
من خدا لذت می برم و وقتی که من مطمئن هستم که نمی توانم جایی بروم او فقط
لبخند می زند و می گوید:"پابزن پابزن".