تبليغاتX
گفتگو با خدا

من درددررگانم،حسرت دراستخوانم،چیزی نظیرآتش درجانم پیچید.سرتاسر وجودمراگویی چیزی به هم فشردتاقطره ای به تفتگی خورشیدجوشیدازدو چشمم.ازتلخی تمامی دریاهادر اشک ناتوانی خودساغری زدم.آنان به آفتاب شیفته بودندزیراکه آقتاب تنهاترین حقیقتشان بود،احساس واقعیتشان بود،با نوروگرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود.ای کاش می توانستنداز آفتاب یاد بگیرندکه بی دریغ باشنددردردهاوشادیهاشان،حتی بانان خشکشان،و کاردهایشان راجزازبرای قسمت کردن بیرون نیاورند.افسوس،آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بودوآنان به عدل شیفته بودندواکنون باآفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل،فریفته بودند.ای کاش می توانستم خون رگان خودرامن قطره قطره قطره بگریم تاباورم کنند.ای کاش می توانستم یک لحظه،می توانستم ای کاش،برشانه های خودبنشانم این خلق بی شماررا،گردحباب خاک بگردانم تابادو چشم خویش ببینندکه خورشیدشان کجاست وباورم کنند.ای کاش می توانستم...


 

نوشته شده توسط آزیتا در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 7:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تمام مزرعه از خوشه های گندم پر

و هیچ دست تمنا

دریغ،سنبله ها را درو نخواهد کرد

دروگران،همه پیش از درو

درو شده اند.


 

نوشته شده توسط آزیتا در جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 1:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.هراس

من باری همه از مردن درسرزمینی ست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون

باشد.جستن،یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و ازخویشتن خویش بارویی پی

افکندن.اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد،حاشا حاشا که هرگز از

مرگ هراسیده باشم.


 

نوشته شده توسط آزیتا در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 9:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


  

اشک رازی ست،لبخند رازی ست،عشق رازی ست.اشک آن شب لبخند

 عشقم بود.قصه نیستم که بگویی،نغمه نیستم که بخوانی،صدا نیستم که

 بشنوی،یا چیزی چنان که ببینی،یا چیزی چنان که بدانی.من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید،علف با صحرا،ستاره با کهکشان،و من با تو

سخن می گویم.نامت را به من بگو،دستت را به من بده،حرفت را به من

بگو،قلبت را به من بده.من ریشه های تو را دریافته ام.با لبانت برای همه لبها

 سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست.در خلوت روشن با تو

 گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین

سرودهارا،زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده ،دستهای تو با من آشناست. ای دیر یافته با تو سخن

 می گویم.بسان ابر که با طوفان،بسان علف که با صحرا، بسان باران که با

 دریا،بسان پرنده که با بهار،بسان درخت که با جنگل سخن می گوید. زیرا

 که من ریشه های تو را دریافته ام،زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.


 

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 1:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پیش ازآنکه واپسین نفس رابرآرم،پیش ازآنکه پرده فروافتد،پیش ازپژمردن آخرین

گل،برآنم که زندگی کنم،برآنم که عشق بورزم،برآنم که باشم.دراین جهان

ظلمانی،دراین روزگارسرشارازفجایع،دراین دنیای پرازکینه.نزدکسانی که نیازمندمنند،

 کسانی که نیازمندایشانم،کسانی که ستایش انگیزند.تادریابم،شگفتی

کنم،بازشناسم،که ام؟که می توانم باشم؟که می خواهم باشم؟تاروزهابی ثمر

نماند،ساعتهاجان یابد،لحظه هاگرانبارشود،هنگامی که می خندم،هنگامی که می

گریم،هنگامی که لب فرومی بندم.درسفرم به سوی تو،به سوی خود،به سوی

خدا،که راهیست ناشناخته،پرخار،ناهموار.راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم

 نهاده ام وسربازگشت ندارم.بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلهارا،بی آنکه شنیده

 باشم خروش رودهارا،بی آنکه به شگفت درآیم اززیبایی حیات.اکنون مرگ می

تواندفرازآید،اکنون می توانم به راه افتم،اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام.


 

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جمال درنظر و شوق همچنان باقی 


اگر مراد تو،ای دوست٬بی مرادی ماست  

مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم

تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش

خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

ارادتی که تو را بود اگرمبدّل شد

خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن

که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

هزار دشمنی افتد میان بد گویان

میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند

ضرورت است که گوید به سرو مانی راست

به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد

خطا نباشد و پندارم این نظر که خطاست

خوش است با غم هجران دوست سعدی را

که گر چه درد به جان می رسد امید دواست

بلا و محنت امروز بر دل درویش

از آن خوش است که امید رحمت فرداست         


 

نوشته شده توسط آزیتا در یکشنبه ششم تیر 1389 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بگذار سر به سینه من

 تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را...

بگذار سر به سینه من تا بگویمت 

 اندوه چیست؟

عشق کدام است؟

غم کجاست؟

بگذار تا بگویمت

این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست...


 

نوشته شده توسط آزیتا در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آزیتا در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 0:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


غم زمانه خورم يا فراق يار كشم

به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم


 

نوشته شده توسط آزیتا در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 10:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گرم یاد  آوری یا نه

             من از یادت نمی کاهم

                            ترا من چشم در راهم


 

نوشته شده توسط آزیتا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 10:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت